<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>دل نوشته</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " دل نوشته "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 23:57:44 GMT</lastBuildDate>
<author>بهار خانم</author>
<item>
<title>نامه ي شماره 4</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/16/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%8a+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+4/</link>
<description>پرويز محبوبم ...&lt;BR&gt;من اين نامه را در حالي که يک دنيا غم و رنج به روحم فشار مي آورد براي تو مي نويسم من از ديروز تا به حال اشک ريخته ام چاره اي هم غير از گريه کردن ندارم .&lt;BR&gt;پرويز... اگر بگويم که بدتر و بداخلاق تر از فاميل ما در دنيا وجود ندارد دروغ نگفته ام اينها فقط مترصدند تا وضعي پيش بيايد و آنها بتوانند مقاصد پليد خودشان را اجرا کنند و بين دو نفر تفرقه و جدايي بيندازند و اساس سعادت ها را در هم ريزند من از آنها به علت وجود همين اخلاق زشت هميشه متنفر و گريزان بوده ام و مي دانستم که بالاخره نيش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج کشيدن من و تو مي شوند . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويز که نواب خانم با بچه هايش به منزل ما آمدند مطالبي از تو و مادرت به مامانم گفتند که او را کاملا نسبت به تو بدبين ساخته و مرا مجبور کرده اند که تا به حال گريه کنم .&lt;BR&gt;پروزيم ... من به راست و دروغ بودن اين مطالب کاري ندارم فقط براي اين گريه مي کنم که اين گفته طوري در مادرم تأثير نموده که ديروز به من گفت « فروغ يا بايد مادر پرويز راضي شود يا من تو را به او نمي دهم »&lt;BR&gt;پرويز ... اين حرف مرا آتش زد و مي خواستم فرياد بکشم اما فقط گريه کردم مي دانم که خيلي بدبختم ببين چه حرف عجيبي به من مي زنند به من مي گويند که تو رافراموش کنم اين براي من غير مقدور است من تو را با يک دنيا اميد و آرزو دوست دارم من فقط براي اين زنده ام که با تو زندگي کنم تو براي من به منزله ي جان عزيز شده اي من تو را از صميم قلب دوست دارم . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پس حق دارم گريه کنم .&lt;BR&gt;ببين آنها چه حرفهايي به مادرم گفته اند که او با همه ي مهرباني و محبتي که نسبت به تو داشت يک باره تغيير عقيده داده و اين حرف ها را مي زند . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويز محبوبم. من فقط قسمتي از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را براي تو مي نويسم .&lt;BR&gt;به مامانم گفته اند که مادر تو با اين زناشويي مخالف است و وقتي فهميده است من و تو مي خواهيم با يکديگر ازدواج کنيم به قول نواب خانم غش کرده و تو را نفرين نموده است چون تو دختري را 8 سال است دوست داري و مدتي پيش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر مي برد . پرويزم ... من نمي توانم از ريزش اشکم جلوگيري کنم اين ها باورکردني نيست يا اگر هم راست باشد من فکر نمي کنم که ديگر اثري از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرويز اگر اين طور نيست و تو مي تواني در کنار او خوشبخت شوي من حرفي ندارم تو را فراموش مي کنم ولي مطمئن باش که اين فراموشي به قيمت جان من تمام مي شود زيرا من وقتي بميرم آن وقت توي مي تواني به راستي باور کني که ديگر فراموشت کرده ام . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;من بدون تو حتي يک لحظه هم نمي توانم زندگي کنم من تو را حالا بيش از هميشه دوست دارم و احساس مي کنم که به جز تو هيچ کس ديگر را نمي توانم دوست داشته باشم .&lt;BR&gt;پرويزم ... من بايد تو را ببينم و شخصا از همه چيز آگاه شوم زودتر به پيش پدرم بيا و در گرفتن جواب پايداري کن من خيلي رنج مي برم و مطمئنم اگر دو روز ديگر هم همين طور غصه بخورم ديگر چيزي از وجودم به جز عشق تو باقي نخواهد ماند .&lt;BR&gt;من فقط منتظر تو هستم سعي کن موافقت مادرت را به هر نحوي شده جلب کني من به پدرم اطمينان کامل دارم و مي دانم که به اين موضوع هاي کوچک اهميت نمي دهد ولي تنها مادرم هست که شرط ازدواج ما را رضايت مادر تو قرار داده و تو &lt;BR&gt;مي تواني با منطق قوي خودت او را هم متقاعد کني . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويز من احساس مي کنم که بالاخره همسر تو خواهم شد و اين حوادث در محبت ما کوچک ترين خللي وارد نخواهد کرد پرويز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدي کرده ام من نمي توانم باور کنم که مادر تو تا اين حد مانع سعادت تو مي باشد . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويز من ... فراموش نکن که من نمي توانم تو را فراموش کنم اين به منزله ي حکم مرگ من است هنوز خاطره ي شيرين آخرين شبي که با هم به سينما رفته بوديم در روح من باقي مانده و من گهگاه با به ياد آوردن تو و صحبت هاي تو همه ي رنج ها و غم هاين را فراموش مي کنم و براي يک لحظه ي کوتاه خودم را خوشبخت مي يابم کاش آن شب ها تجديد شود و ما بتوانيم در کنار هم زندگي سعادتمندانه اي تشکيل دهيم .&lt;BR&gt;پرويز من ... تو بايد به هر وسيله اي شده با مامانم صحبت کني من براي اين کار بهتر ديدم که پنجشنبه يا جمعه بليت سينما بگيرم و براي تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور که من مي خواهم صحبت کني و حس بدبيني را کاملا از دل او بيرون کني . او امروز به قدري مرا اذيت کرده که حاضر بود بميرم و اين همه رنج نکشم ولي پرويز من به خاطر تو همه ي اين چيزها را تحمل مي کنم من خودم را براي مقابله با مصائب بزرگ تري آماده کرده ام و اين چيزها در روح من کمترين اثري نخواهد داشت و ذره اي از عشق مرا به تو کم نخواهد کرد .&lt;BR&gt;پرويز ... من اگر به جاي تو بودم بيش از همه چيز مادرم را راضي مي کردم تو سعي کن بر افکار و عقايد او مسلط شوي و او را راضي کني من مادرت را با وجود اين که زياد نديده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اينجاست که او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد .&lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويزم ... من تو را با يک دنيا اميد دوست دارم و فقط خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و شنيدن اين مطالب مرا رنج مي دهد من از ديروز تا به حال فقط اشک ريخته ام يک حالت عجيبي دارم به قول پوران حس فدکاري در من بيدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسيدن به مقصودم و به وشبختي که در کنار تو تأمين مي شود تحمل کنم .&lt;BR&gt;پرويز... تو هم سرسخت و فدکار باش تا مي تواني در گرفتن جواب از پدرم پافشاري کن او آدمهاي لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر اين هنوز جواب تو را نداده اين طور نيست /&lt;BR&gt;من از اين موضوع بيشتر متأثرم که چرا بايد مادر من که آن همه نسبت به تو مهربان بود اين قدر دهن بين بوده و تحت تأثير هر گفته اي خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به اين زودي تغيير عقيده بدهد ولي من مطمئنم که تو با منطق قوي خودت مي تواني بر او غلبه کني و عقيده ي ضعيف او را از بين ببري .&lt;BR&gt;&amp;nbsp;پرويزم ... من از تو فقط يک چيز مي خواهم و آن هم جلب رضايت مامانم و مادرت مي باشد البته وقتي مادرت راضي شد مسلما مامانم هم راضي مي شود جواب نامه ام را بنويس بده فريدون بياورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هيچ کس نمي تواند مانع خوشبختي ما باشد من فقط از خدا مي خواهم که من و تو را در کنار هم خوشبخت سازد تو هم براي حل اين موضوع فقط به خدا پناه بياور او ما را کمک خواهد کرد .&lt;BR&gt;خداحافظ پرويزم&lt;BR&gt;فروغ &lt;BR&gt;سه شنبه &lt;BR&gt;پرويزم ... يک خواهش کوچک از تو داشتم يادم رفت بنويسم يک قطعه عکست را برايم بفرستي پشتش را هم بنويسي بگذار لاي کاغذ بده فريدون بياورد و مطمئن باش به غير از من چشم هيچ کس بر آن نخواهد افتاد خواهش مرا قبول کن &lt;BR&gt;فروغ &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 15:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/16</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=657091</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/16/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%8a+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+4/</guid>
</item>

<item>
<title>نامه ي شماره 3</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/15/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%8a+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+3/</link>
<description>پرويز محبوبم :&lt;BR&gt;من نمي دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم اين بدترين کاري بود که من تا به حال مرتکب شده ام ولي تقصير من هم نيست . &lt;BR&gt;&amp;nbsp;در آخرين لحظه اي که مي خواستم با مامانم به نزد تو بيايم برايمان مهمان رسيد و ناچار شديم در خانه بمانيم .&lt;BR&gt;من يک دنيا از تو معذرت مي خواهم مي دانم که خيلي در انتظار مانده اي مرا ببخش اميدوارم مورد عفو تو واقع شوم &lt;BR&gt;&amp;nbsp;مي خواستم مطالبي را به تو بگويم که واجب بود پيش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوي ولي متأسافانه نشد &lt;BR&gt;&amp;nbsp;اين کاغذ را به وسيله ي فريدون فرستادم او به تو مي گويد که مهمان هاي ما چه کساني بودند و چرا ما نتوانستيم بياييم .&lt;BR&gt;خداحافظ تو&lt;BR&gt;فروغ &lt;BR&gt;پاسخ پرويز شاپور در حاشيه ي نامه :&lt;BR&gt;تو را دختر باارزشي مي دانم ولي اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبي ندارن نمي توانم باور کنم که در نزد شماها حقيقتي يافت شود و اگر هم يافت شود مطمئن هستم بسيار ناقابل و ناچيز است زيرا ‌آنچه زندگي به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت کرده است تماما دلالت بر صحت اين مدعا دارد لذا تا هنگامي که خلاف اين اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نيستم از عقيده ي خود دست بکشم مثلا بين محبوبي که تو مرا خطاب مي کني و من تو را مي خوانم خيلي فرق قائل هستم يکي را قرين حقيقت و ديگري را بعيد از حقيقت جستجو مي کنم اين است ايده ي من و در اين باره جز اين که خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمايي.&lt;BR&gt;پرويز شاپور&lt;BR&gt;شب دوشنبه 22/3/1329&lt;BR&gt;شب به خير&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 15:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/15</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=657089</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/15/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%8a+%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87+3/</guid>
</item>

<item>
<title>نامه 2</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/14/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+2/</link>
<description>&lt;FONT color=#004080 size=2&gt;پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يک ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت کرده ام و مي خواهم بگويم که نتيجه کاملا رضايت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا که عصر است کاملا اميدوارم که مي توانم تو را داشته باشم .&lt;BR&gt;پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت کردم و حالا مي خواهم بگويم که مامان با من و تو تا اندازه اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را کاملا متقاعد کرده ام فقط چيزي که مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب کنم تا ببيمي چه قدر بايد خرج کني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل که خياط ها اولا نمي توانند آن طور که من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين که پولي را که مي خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فکر نمي کنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته اگر زياد باش تو بايد به من تذکر بدهي و من در اينجا ميل تو را رعايت مي کنم ) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه که اتفاقي پيش مي ايد پس روي هم مي شود حدکثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين کردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه کني اگر هم نمي تواني بگو تا يک قدري تجديد نظر بکنم و چيزهاي تقريبا غير ضروري را کنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم که پدرم امروز يا فردا حتما مي ايد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را که مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است که به محض آمدن او صحبت تو را پيش بکشد و هر طور شده رضايتش را جلب کند مطمئنم که راضي است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد کردن باشد مثلا بنويسي چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي کنم اجازه دهيد زودتر اين کار خاتمه پيدا کند و اين را هم بنويس که اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع کني و بعد وقت هم بخواه ، مي خواهم يک طوري باشد که او ديگر فرصت ايراد گرفتن نداشته باشد فکر مي کنم وضع ما حالا ديگر کاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا کن به خدا خيلي خوب است من که هميشه از خدا کمک مي خواهم تو هم همين طور باش مي دانم که موفق خواهي شد .&lt;BR&gt;خداحافظ تو&lt;BR&gt;فروغ&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 15:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/14</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=657085</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/14/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+2/</guid>
</item>

<item>
<title>نامه 1</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/13/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+1/</link>
<description>&lt;h1&gt;نامه ي شماره 1&lt;/H1&gt;&lt;br&gt;&lt;P class=txt2&gt;پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فکر مي کردم که بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تکرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فکر اين که شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ کرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است که از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي کرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي که بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام کني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه کار را در ظرف مدت کوتاهي انجام دهيم اين جواب من است &lt;BR&gt;&amp;nbsp;موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم. &lt;BR&gt;خداحافظ فروغ&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 14:47:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/13</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=631490</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/13/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+1/</guid>
</item>

<item>
<title>نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/12/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba+%d9%81%d8%b1%d8%ae%d8%b2%d8%a7%d8%af+%d8%a8%d9%87+%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%8a%d8%b2+%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/</link>
<description>از اين به بعد ميخوام&lt;br&gt;&lt;h3&gt;نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور&lt;/H3&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;رو براتون بنويسم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 14:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/12</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=631489</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/12/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba+%d9%81%d8%b1%d8%ae%d8%b2%d8%a7%d8%af+%d8%a8%d9%87+%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%8a%d8%b2+%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/</guid>
</item>

<item>
<title>عروسک کوکي</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/11/%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%da%a9+%da%a9%d9%88%da%a9%d9%8a/</link>
<description>&lt;FONT color=#804000 size=3&gt;بيش از اينها آه آري &lt;BR&gt;بيش از اينها مي توان خامش ماند&lt;BR&gt;مي توان ساعات طولاني &lt;BR&gt;با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت &lt;BR&gt;خيره شد در دود يک سيگار&lt;BR&gt;خيره شد در شکل يک فنجان&lt;BR&gt;در گلي بيرنگ بر قالي &lt;BR&gt;در خطي موهوم بر ديوار&lt;BR&gt;مي توان با پنجه هاي خشک &lt;BR&gt;پرده را يکسو کشيد و ديد &lt;BR&gt;در ميان کوچه باران تند مي بارد &lt;BR&gt;کودکي با بادبادکهاي رنگينش &lt;BR&gt;ايستاده زير يک طاقي &lt;BR&gt;گاري فرسوده اي ميدان خالي را &lt;BR&gt;با شتابي پر هياهو ترک ميگويد&lt;BR&gt;مي توان بر جاي باقي ماند &lt;BR&gt;&amp;nbsp;در کنار پرده&amp;nbsp;‚ اما کور&amp;nbsp;‚ اما کر&lt;BR&gt;مي توان فرياد زد &lt;BR&gt;&amp;nbsp;با صدايي سخت کاذب سخت بيگانه &lt;BR&gt;دوست مي دارم &lt;BR&gt;مي توان در بازوان چيره ي يک مرد &lt;BR&gt;ماده اي زيبا و سالم بود &lt;BR&gt;با تني چون سفره ي چرمين &lt;BR&gt;با دو پستان درشت سخت &lt;BR&gt;مي توان دربستر يک مست ‚ يک ديوانه ‚ يک ولگرد&lt;BR&gt;عصمت يک عشق را آلود &lt;BR&gt;مي توان با زيرکي تحقير کرد&lt;BR&gt;هر معماي شگفتي را &lt;BR&gt;مي توان به حل جدولي پرداخت &lt;BR&gt;مي توان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت &lt;BR&gt;پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف &lt;BR&gt;&amp;nbsp;مي توان يک عمر زانو زد &lt;BR&gt;با سري افکنده در پاي ضريحي سرد &lt;BR&gt;مي توان در گور مجهولي خدا را ديد &lt;BR&gt;مي توان با سکه اي نا چيز ايمان يافت &lt;BR&gt;مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد&lt;BR&gt;چون زيارتنامه خواني پير &lt;BR&gt;مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب &lt;BR&gt;حاصلي پيوسته يکسان داشت &lt;BR&gt;مي توان چشم ترا در پيله قهرش&lt;BR&gt;دکمه بيرنگ کفش کهنه اي پنداشت &lt;BR&gt;مي توان چون آب در گودال خود خشکيد&lt;BR&gt;مي توان زيبايي يک لحظه را با شرم &lt;BR&gt;مثل يک عکس سياه مضحک فوري &lt;BR&gt;در ته صندوق مخفي کرد &lt;BR&gt;مي توان در قاب خالي مانده يک روز &lt;BR&gt;نقش يک محکوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت &lt;BR&gt;مي توان با صورتک ها رخنه ديوار را پوشاند&lt;BR&gt;مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت &lt;BR&gt;&amp;nbsp;مي توان همچون عروسک هاي کوکي بود &lt;BR&gt;با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد &lt;BR&gt;مي توان در جعبه اي ماهوت&lt;BR&gt;&amp;nbsp;با تني انباشته از کاه &lt;BR&gt;سالها در لابلاي تور و پولک خفت &lt;BR&gt;مي توان با هر فشار هرزه&amp;nbsp;ي دستي &lt;BR&gt;بي سبب فرياد کرد و گفت &lt;BR&gt;آه من بسيار خوشبختم &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 14:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/11</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=631484</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/11/%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%da%a9+%da%a9%d9%88%da%a9%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>طنـــــــــــــــــــــــــزيم خانواده از خليل جوادي</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/10/%d8%b7%d9%86%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d8%b2%d9%8a%d9%85+%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87+%d8%a7%d8%b2+%d8%ae%d9%84%d9%8a%d9%84+%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%8a/</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;طنـــــــــــــــــــــــــزيم خانواده&lt;/FONT&gt; &lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;-------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هيچ ميدونين چــرا طــــــلاق زيــــــاده؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چـرا شُـله پيچــــاي خـــــــــــانـــــواده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يــه&amp;nbsp; ريشتــر&amp;nbsp;م&amp;nbsp;کـــــــه زندگي&amp;nbsp;بلــــرزه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;همــون دقيــــقه پيــچ و مُهــره هــــرزه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بــايد يه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پيـچ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگيت ميشـه هيـچ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خواستي اگه بـــــا کــسي وصلت کني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بـــــايد يــه کم ســـايزشــو دقّـت کـني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نگـــــــــــو درستش ميکنـم&amp;nbsp;ســــه روزه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خـــــــــرابتـــرم&amp;nbsp;ميشـه دلت ميســــوزه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دو روز ديگه تـو خــــونه ي بــــابــــاشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چـــرا ميــخـواي رزوه شــو تغيــير بـدي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نيـــومـــده بـــــه طفلـکي گيـــــر بـدي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;جــــرا ميخــواي نوششو نيشش کني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مُهره ي نمــــره پنجـــو شيشش کني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تو که خودت ســايـزتــــو داري از پـيش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;برو پي مُهــــره ي نمـــــره ي شيــش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اين کــــــــه ميگم&amp;nbsp;نمـــــره ي اخلاقـيه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بقيـــــه ي چيزا هنـــــــوز بـــــــــاقـيـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;همّه چي مون از روي خـود خــــواهيـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تصــــــوّ راتمـــون همـش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;وا هيـــــــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;از ته شـــوش بگير برو تـــــــا جــــردن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;دروغ شــــــده عينهــــو آب خـــــوردن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;رفيقمون تـــوي پي . اچ . دي &amp;nbsp;گيـــــره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ميخـواد بــره &amp;nbsp;دي . اچ . پي&amp;nbsp; ام بگيــره&amp;nbsp;&amp;nbsp; --&amp;gt; d.h.p&amp;nbsp;= دختر حاجي پولدار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يارو خودش هر کاري خـواسته &amp;nbsp;کــرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دنبـــال دختــــــر نجيب مي گـــــــرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ميخواد مث هلـــــو رسيـده بـــــــاشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آفتـــــاب و مهتاب ام نديـده بـــــــاشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;درسته ميدون مـــــــانـــــــــورش کمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;امـــــــــــــــا اونم مثــــل خــودت آدمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;شــايـد اونم کسي رو ديده بـــــــاشه&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يکي دو بــــار دلش تپيــده بــــــاشــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اين چيــــــــزا بيــن آدمــــــــا ذاتـيـــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اون کــــه&amp;nbsp;اينــــارو نداره قــــــــــاطيـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اينجا &quot; تي &quot;دو نقطه مون &quot;طــا&quot;شـده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;قــافيه مـون يه خورده &quot; اکفــا &quot; شده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يـه مــــو قه هـايي بـــا يــه ذرّه دقت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نقــــطه ي ضعفت ميشه عين قــوّت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;به خـاطـر يــه &quot;طـــــــا &quot; نميگـزم لب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوبــــــاره &amp;nbsp;مـيـرم&amp;nbsp; سـر اصل&amp;nbsp; مطلـب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دختــر &amp;nbsp;بيچـاره &amp;nbsp;کــه &amp;nbsp;شکل مـــاهــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چيکــار کنـه کـه قلب تـو &amp;nbsp;سيـــاهـه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خـدا بـه اون&amp;nbsp;هـر چي &amp;nbsp;قشنگي &amp;nbsp;داده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;از نظــر تــــو &amp;nbsp;مــــايــه&amp;nbsp;ي&amp;nbsp; فســــاده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بهش ميگي&amp;nbsp;از تـو خـونـه &amp;nbsp;جُم &amp;nbsp;نـخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هــر چي بگـه&amp;nbsp; ميگي &amp;nbsp;صـداتــو &amp;nbsp;بـبُر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تو خـونه اخم و&amp;nbsp; فُحش و&amp;nbsp; دادو بيــداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تـــوي خيـابونم کـه&amp;nbsp; گشت &amp;nbsp;ارشـــاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;-------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بـايد بري &amp;nbsp;کُلاتــــــو &amp;nbsp;قــــاضي کني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يـه خورده &amp;nbsp;تمـرين&amp;nbsp;ريــــــاضي کني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دلت ميخواد&amp;nbsp; تــــو هـر دقيـقه و رُب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هر چي ميگي &amp;nbsp;اونم فقـط بگه خُب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;امّا&amp;nbsp; مهمّه&amp;nbsp; خُب چـه جـــوري باشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;از ته دل بــاشه &amp;nbsp;يــا زوري &amp;nbsp;بـــاشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خُباي کوتاه و &amp;nbsp;کشــــــــيده &amp;nbsp;داريـم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خُباي بي حال و&amp;nbsp; لهيـــــــده دارـيم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فـرق اينــــا &amp;nbsp;زمين تــا &amp;nbsp;آسمــــونـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آدم بـــــايد &amp;nbsp;ايــن چيـزارو &amp;nbsp;بدونــــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مثل دوتــــا&amp;nbsp;رديـف &amp;nbsp;تــوي &amp;nbsp;مثـنــوي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يه خُب بايد بگي &amp;nbsp;يه خُب &amp;nbsp;بشنـوي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يه بيت خوب ،&amp;nbsp;با دوتـا خُب قشنگه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يکي خُبش کـم بشه کار مي لنگه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;----------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تــــا پســــرا بهم نگفتن چـــــرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يه خورده هم برم سر دختـــــرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;قبول شدي يه جــــاي دور بــــا زور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آخر سر گــــرفتي بـــــا هـنّ و هن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ليســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نشستي خــونـه گل لگد مي کني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خـواستـگاراي خــوبــو رد مي کني&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;به خـــــــاطر اينکـه ليسـانس داري&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بي خـودو بي جهت کلاس ميذاري&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرا بايد تو کـه ليسانسه مــــوني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـوني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يه نکته هم بگم که يـــــــادت نـره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ليسانس خوبه ، ولي سـواد بهتره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ميگي فلاني کــه بـابــاش وزيــــره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;روزي هزار دفـعه بـرات مي ميـــره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;براي ســـرکــار که بـابــات عـوامـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فکـراي اينـجوري خيــال خـــــامــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزيــــره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;مگه خُـله بيـــــاد تـــــــورو بگيــره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هرجـــا ميري کلّي طلا بــاهـــاتـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تــــــوي طــلا فــــروشيـا پلاسي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بــه اين ميگن آخــــر بي کلاسي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ميخواي مث عروس قصّه ها شي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هزار اميــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اينــا اميد نيست، عُقده هـــــاتــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;شوهر بيچاره کـه کـــــــارمنــــده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چـه ميدونه قيمت بنــــــز چـنــده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فـرشاي شوهرت کــه زير پـــاتـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعض گليم پـــــاره ي بـــابـــــاتـه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;صبر اونم يـه دفعـه اي سر ميــاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;صداي آژيـــــــــر خطـر در ميـــاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;وقتي ببــينه زندگيش سيـــاهــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چاره ي کـــــار توي دادگــــاهــه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 15:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/10</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=588761</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/10/%d8%b7%d9%86%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d8%b2%d9%8a%d9%85+%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87+%d8%a7%d8%b2+%d8%ae%d9%84%d9%8a%d9%84+%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>شعري از خليل جوادي</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%8a+%d8%a7%d8%b2+%d8%ae%d9%84%d9%8a%d9%84+%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%8a/</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;تويي کـــه به قول خودت ساده اي&lt;/FONT&gt; &lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چه کاريست اين دست ما داده اي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دلي را کــــه بـردي بـه دوز و کلک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوبـــــاره به من پس فرستـاده اي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بيـــــا واقـعـــــا راستش را بگـــــو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرا بـــــا دل من چپ افتــــاده اي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نگفتـم&amp;nbsp; نگهداريش &amp;nbsp;مشکل است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نگفتي که صد در صد آمــــاده اي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چگــــونه تـــــــرا پيش بيني کنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تــــــو يک اتفــــاق نيفتـــــاده اي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 15:04:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/9</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=588679</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%8a+%d8%a7%d8%b2+%d8%ae%d9%84%d9%8a%d9%84+%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>ناگهان چه قدر زود دير مي شود...</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/8/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86+%da%86%d9%87+%d9%82%d8%af%d8%b1+%d8%b2%d9%88%d8%af+%d8%af%d9%8a%d8%b1+%d9%85%d9%8a+%d8%b4%d9%88%d8%af.../</link>
<description>حرفهاي ما هنوز ناتمام...&lt;BR&gt;تا نگاه مي کني:&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وقت رفتن است&lt;BR&gt;بازهم همان حکايت هميشگي&amp;nbsp; !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پيش از آنکه با خبر شوي&lt;BR&gt;لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;آي...&lt;BR&gt;ناگهان&amp;nbsp; &lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چقدر زود&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دير مي شود</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 14:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/8</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=588672</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/8/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86+%da%86%d9%87+%d9%82%d8%af%d8%b1+%d8%b2%d9%88%d8%af+%d8%af%d9%8a%d8%b1+%d9%85%d9%8a+%d8%b4%d9%88%d8%af.../</guid>
</item>

<item>
<title>كسي به فكر گل ها نيست</title>
<link>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/7/%d9%83%d8%b3%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%d9%81%d9%83%d8%b1+%da%af%d9%84+%d9%87%d8%a7+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</link>
<description>&lt;TABLE style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=559 border=0&gt;&lt;br&gt;&lt;TBODY&gt;&lt;br&gt;&lt;TR&gt;&lt;br&gt;&lt;TD width=559 background=http://www.blogfa.com/layouts/pink2/index_17.gif height=40&gt;&lt;br&gt;&lt;DIV class=PostTitle dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.nameto.blogfa.com/post-148.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=5&gt;كسي به فكر گل ها نيست&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;br&gt;&lt;TR&gt;&lt;br&gt;&lt;TD style=&quot;BORDER-TOP-WIDTH: 1px; PADDING-BOTTOM: 7px; BORDER-LEFT: #feaba9 1px solid; COLOR: black; PADDING-TOP: 3px; BORDER-RIGHT-WIDTH: 1px&quot; align=middle width=&quot;100%&quot; bgColor=#ffffff&gt;&lt;br&gt;&lt;DIV class=PostBody dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=5&gt;كسي به فكر گل ها نيست &lt;BR&gt;كسي به فكر ماهي ها نيست &lt;BR&gt;كسي نمي خواهد &lt;BR&gt;باوركند كه باغچه دارد مي ميرد &lt;BR&gt;كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است &lt;BR&gt;كه ذهن باغچه دارد آرام آرام &lt;BR&gt;از خاطرات سبز تهي مي شود &lt;BR&gt;و حس باغچه انگار &lt;BR&gt;چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست &lt;BR&gt;حياط خانه ما تنهاست &lt;BR&gt;حياط خانه ي ما &lt;BR&gt;در انتظار بارش يك ابر ناشناس &lt;BR&gt;خميازه ميكشد &lt;BR&gt;و حوض خانه ي ما خالي است &lt;BR&gt;ستاره هاي كوچك بي تجربه &lt;BR&gt;از ارتفاع درختان به خاك مي افتد &lt;BR&gt;و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها &lt;BR&gt;شب ها صداي سرفه مي آيد &lt;BR&gt;حياط خانه ي ما تنهاست &lt;BR&gt;پدر ميگويد &lt;BR&gt;از من گذشته ست&lt;BR&gt;از من گذشته ست &lt;BR&gt;من بار خود رابردم&lt;BR&gt;و كار خود را كردم &lt;BR&gt;و در اتاقش از صبح تا غروب &lt;BR&gt;يا شاهنامه ميخواند &lt;BR&gt;يا ناسخ التواريخ &lt;BR&gt;پدر به مادر ميگويد&lt;BR&gt;لعنت به هر چي ماهي و هر چه مرغ &lt;BR&gt;وقتي كه من بميرم ديگر &lt;BR&gt;چه فرق ميكند كه باغچه باشد &lt;BR&gt;يا باغچه نباشد&lt;BR&gt;براي من حقوق تقاعد كافي ست &lt;BR&gt;مادر تمام زندگيش &lt;BR&gt;سجاده ايست گسترده &lt;BR&gt;درآستان وحشت دوزخ &lt;BR&gt;مادر هميشه در ته هر چيزي &lt;BR&gt;دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد&lt;BR&gt;و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه &lt;BR&gt;آلوده كرده است &lt;BR&gt;مادر تمام روز دعا مي خواند&lt;BR&gt;مادر گناهكار طبيعي ست &lt;BR&gt;و فوت ميكند به تمام گلها &lt;BR&gt;و فوت ميكند به تمام ماهي ها &lt;BR&gt;و فوت ميكند به خودش &lt;BR&gt;مادر در انتظار ظهور است &lt;BR&gt;و بخششي كه نازل خواهد شد &lt;BR&gt;برادرم به باغچه مي گويد قبرستان &lt;BR&gt;برادرم به اغتشاش علفها مي خندد &lt;BR&gt;و از جنازه ي ماهي ها &lt;BR&gt;كه زير پوست بيمار آب &lt;BR&gt;به ذره هاي فاسد تبديل ميشوند&lt;BR&gt;شماره بر مي دارد &lt;BR&gt;برادرم به فلسفه معتاد است &lt;BR&gt;برادرم شفاي باغچه را &lt;BR&gt;در انهدام باغچه مي داند &lt;BR&gt;او مست ميكند &lt;BR&gt;و مشت ميزند به در و ديوار &lt;BR&gt;و سعي ميكند كه بگويد &lt;BR&gt;بسيار دردمند و خسته و مايوس است&lt;BR&gt;او نا اميديش را هم &lt;BR&gt;مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش &lt;BR&gt;همراه خود به كوچه و بازار مي برد &lt;BR&gt;و نا اميديش &lt;BR&gt;آن قدر كوچك است كه هر شب &lt;BR&gt;در ازدحام ميكده گم ميشود &lt;BR&gt;و خواهرم كه دوست گلها بود &lt;BR&gt;و حرفهاي ساده ي قلبش را &lt;BR&gt;وقتي كه مادر او را ميزد &lt;BR&gt;به جمع مهربان و ساكت آنها مي برد&lt;BR&gt;و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را &lt;BR&gt;به آفتاب و شيريني مهمان ميكرد ...&lt;BR&gt;او خانه اش در آن سوي شهر است &lt;BR&gt;او در ميان خانه مصنوعيش &lt;BR&gt;با ماهيان قرمز مصنوعيش &lt;BR&gt;و در پناه عشق همسر مصنوعيش &lt;BR&gt;و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي &lt;BR&gt;آوازهاي مصنوعي ميخواند &lt;BR&gt;و بچه هاي طبيعي مي سازد &lt;BR&gt;او &lt;BR&gt;هر وقت كه به ديدن ما مي آيد &lt;BR&gt;و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود &lt;BR&gt;حمام ادكلن مي گيرد &lt;BR&gt;او &lt;BR&gt;هر وقت كه به ديدن ما مي آيد &lt;BR&gt;آبستن است &lt;BR&gt;حياط خانه ما تنهاست &lt;BR&gt;حياط خانه ما تنهاست &lt;BR&gt;تمام روز &lt;BR&gt;از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد &lt;BR&gt;و منفجر شدن &lt;BR&gt;همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان به جاي گل &lt;BR&gt;خمپاره و مسلسل مي كارند &lt;BR&gt;همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان&lt;BR&gt;سر پوش مي گذارند &lt;BR&gt;&amp;nbsp;و حوضهاي كاشي&lt;BR&gt;بي آنكه خود بخواهند &lt;BR&gt;انبارهاي مخفي باروتند &lt;BR&gt;و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را &lt;BR&gt;از بمبهاي كوچك &lt;BR&gt;پر كرده اند &lt;BR&gt;حياط خانه ما گيج است &lt;BR&gt;من از زماني &lt;BR&gt;كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم &lt;BR&gt;من از تصور بيهودگي اين همه دست &lt;BR&gt;و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم&lt;BR&gt;من مثل دانش آموزي&lt;BR&gt;كه درس هندسه اش را &lt;BR&gt;ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم &lt;BR&gt;و فكر ميكنم كه باغچه را ميشود به بيمارستان برد &lt;BR&gt;من فكر ميكنم ...&lt;BR&gt;من فكر ميكنم ...&lt;BR&gt;من فكر ميكنم ...&lt;BR&gt;و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است &lt;BR&gt;و ذهن باغچه دارد آرام آرام &lt;BR&gt;از خاطرات سبز تهي ميشود &lt;/FONT&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=5&gt;( استاد فروغ فرخزاد )&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 13:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://elykachal.parsiblog.com/Comments/7</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=579192</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بهار خانم</dc:creator>
<guid>http://elykachal.ParsiBlog.com/Posts/7/%d9%83%d8%b3%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%d9%81%d9%83%d8%b1+%da%af%d9%84+%d9%87%d8%a7+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


